امسال همه اش نگران بودم که چرا اینجا برف نمیاد! دو سه باری اومد ولی هر بار، به اندازه ی ۲،۳ سانتیمتر و زود هم آب شد و برفش ننشست! اما امشب، خدا کرمش رو نشون داد و تو یه ساعت به اندازه ۱۵، ۲۰ سانت برف نشسته. همینجوری اگه بخواد پیش بره حتما تا صبح ۳، ۴ متر برف داریم
پ.ن۱: عکس رو همین الان از درخت تو حیاط گرفتم
هم تاریکه و هم اندازه اش رو خیلی کوچیک کردم، به تنها چیزی که شبیه نیست درخت برفیه
پ.ن۲: حالا فک کن! تو این برف و سرما، فردا عروسی هم بخوای بری. چه حالی میده.
آدم یاد شب عروسی علی میافته. میرداماد و اون برف قشنگی که میبارید. هلهله ای که تو ماشین دایی، منو عزیز و خاله اکرم و زندایی می کردیم. زهرا تازه کلاس اول بود و تو اون برف و تاریکی اسم خیابونا و میدونا رو با اهن و تلپ می خوند! هــــــــــی!!! چه زود گذشت این ۶ سال!!
عجب شور و حالی بود خونه ی دایی ممد. علی خوانی با دف و تار. خیلی پر شور بود. جات خیلی خالی بود امیر. همه امون بودیم. فقط جای تو و میترا خالی بود.
تمرين دف و آواز(حسين و محسن)
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز باروی جانان کشیده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقایقیم که با داغ زنده ایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
کار از تو می رود مددی ای دلیل راه کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
پ.ن: مای شوشوی عزیزتر از جان
میلادت هزاران بار بر من و دخترانمان مبارک![]()
