پ.ن: آیا کس دیگه ای هم، از دوستان، هست که مثل این فرزاد قهرمان، از قالب و فونتم شاکی باشه؟ این آق فرزاد قهرمان، بدجوری شاکیه! به نظرتون چی کار کنم؟
۱ـ بندازمش دور و یکی دیگه از سوپریمون بخرم؟
۲ـ بدمش نمکی و با پولش آب زرشگ بخورم؟
۳ـ بذارم بمونه؟
۴ـ هیچکدام! (اگه نظرتون هیچکدامه، یعنی چی اونوقت؟)
بعد نوشت: از همه ی دوستای گلم که منت گذاشتن و نظر ارزشمندشون رو عنوان کردن، بی نهایت ممنونم.
مخالفین: زن زیادی عزیز، ملک محمد، هستی جونم، سیرترشی متا’هل جیگرم، فرزاد عزیز.
موافقین: روزنوشت های یک مورچه! (کتی مهربونم)، کوروش راد (دوست خوب و مهربونم)، hasan almasi (دوست عزیز و هنرمندم)، ال - وای (ای وای) جان جان، زن وحشی دوست داشتنیم، یادداشت های یک زن سی ساله (مودی جونم)،نازی عزیز و نازم، یواشکی های من عزیز، بعد از ظ ه ر سگی (داداش جان نازنینم).
بی طرف: سایه (مامان نی نی) گلم.
خیلی خیلی عذر می خوام از محضر شما دو دوست گل و نازنینم - علی (کازابلانکا)، سگ سیبیل - که احترام ویژه ای پیش من دارین، اما موضعتون رو متوجه نشدم. IQ ی من در حد هویج پخته اس! متوجه نشدم که موافقین یا مخالف!؟!
پ.ن (بعد نوشت)[عجب شیر تو شیری شد اینجا! hasan almasi گیر نده جون تاتوره!]: از اون دوستای عزیزی که مجبورن این قالب رو تحمل کنن، خیلی خیلی معذرت میخوام. خیلی دوست دارم که بتونم همه رو راضی نگه دارم. اما میدونین که نمیشه و به هر حال، تنها راه همین همه پرسیه و احترام گذاشتن به اکثریت آراء.
« ادامه... »
بس که ما دنبال زندگی دویدیم، بریدیم که!
پ.ن: هایده
تاتوره خدای اعتماد به نفسیه! میگین نه؟ پس نگاه کنین! (:خنده دست و پا زنون)
اثر هنری تاتوره خانوم! (:دی)
اینها هم دعوتی های من: تا چهل .:. ممل و مامان .:. دفتر خاطرات .:. بعد از ظ ه ر سگـی .:. ولیعهد (سینا و صدرا) .:. لايه هاي يخي .:. پلنگ صورتی .:. روی میز آشپزخانه .:. سگ سیبیل .:. من سارا. یک ناشنوا .:. نوشته های خانوم مارپل .:. ني ني ناز و مامان باباش .:. رونالی .:. فقط به خاطر تو .:. راوی .:. گل بارون زده .:. این خانه سیاه است .:. هرکی هرجا هرچی .:. بولوت .:. یادداشتهای یک زن سی ساله .:. سیرترشی متاهل .:. زن زیادی .:. روزمرگی .:. من زنی وحشی .:. پیاده رو .:. يواشکي هاي من .:. افق .:. تی تی خانومی و روزگار .:. هنا خانوم .:. من نوشا هستم .:. گاه نوشتهای رها .:. الی جیگر سوخته .:. معرفی شهر و استان همدان و زندگی در آن .:. نیما (شوالیه) .:. حرف دل .:. hasan almasi .:. کوروش راد .:. کازابلانکا .:. نوشته های یه مامان .:. ساغی سرمستان .:. مطبخ خاله خانم .:. تلنگر .:. هر کسی که قابل دونست، تشریف بیاره (بازی کنه). قدمش روی چشم!
پ.ن: جان تاتوره، هر کی میخواد این بازی رو انجام بده، سعی کنه بدخط بنویسه که من دپرس نشم خو! (:زبون)
دیروز تولد پسرخواهرم بود. با دخترا رفتیم که براش کادو بگیریم و بعدم بریم آرامگاه باباطاهر، مراسم جشن و آتیش بازی بود. بهمن هاشمی و آزاده نامداری مجری بودن و پوران درخشنده و مجید اخشابی هم اومده بودن.
سوای کادوی اصلی، یه پستونک خریدیم برای علیرضا (۱۲ سالشه) که یه کم بخندیم. رفتیم که جعبه کادو بگیریم، فروشندهه یه جوونیه حدوداً ۳۰ ساله. تا پستونک رو دید، یه برق شیطنتی افتاد تو چشاش و گفت برای مادر شوهره یا مادر زن؟!
گفتم هیچ کدام رو نداریم که بخوایم براشون کادو بگیریم، برای پسرخواهرمه. گفت ولی عجب کادوی باحالیه برای مادرزن! حتماً میرم میخرم براش. گفتم جدی نمیگین! چون نمی تونین جواب خانومتونو بدین! گفت چرا! جدی میگم. میرم میگیرم. گفتم باید جوانب کارو بسنجین که مشکلی پیش نیاد. گفت نه! خیلی دوسم داره. با هم خیلی خوبیم و شوخی می کنیم. اون خندید، شاید از سر جوونی! ولی تاتوره ی بیچاره، دیشب همه اش خواب دعوای اون فروشنده رو با زن و مادرزنش میدید! (امیدوارم که ختم به خیر شده باشه!)
پ.ن۱: از همه ی دوستای مهربونی که اومدن اینجا، عذر میخوام که روز به این خوب و شادی، با پست غمگینم (قبلی) رو به رو شدن. 
پ.ن۲: و خداوند زن را نمک زندگی آفرید، تا مردان را از گندیدن نجات دهد! (خوش به حال مردا واقعاً!
)
پ.ن۳: امیدوارم که همه روز، روز پاسداشت مقام زن، مادر، مرد و پدر باشه و همیشه قدردان زحمات نازنینامون باشیم. 
تو کل ۹۸ دقیقه فیلم + یه فیلم ۵ دقیقه ای به اسم در خانه ی ما که یه کار انیمیشن بود به کارگردانی مریم کشکولی نیا و قطعی های ناشی از پاره شدن فیلم! تاتوره ی بیچاره ی فلک زده، یه وری خم شده بود سمت چپ! الانم که اینجا نشستم و می تایپم، همینجور یه وری ام! خدا بر باعث و بانیش نعلت ابدی بفرسته! (:عصبانی) من نمیدونم بعضی ها اسم حموم تا حالا به گوششون نخورده؟ یا اگه خورده، با خودشون فکر نمی کنن که شاید کارایی داشته باشه؟ آقایی که بنده رو مفتخر کرده بودن و کنارم نزول اجلال فرموده بودن، انقدر بوی مطبوعی از خودشون ساطع می کردن (:تهوع) که من همینطور مست از بوی دل انگیزش، با چشایی نیمه خمار به پرده چشم دوخته بودم، ولی همه اش حواسم اینور بود که آقای محترم، آوار نشن روم! فضا که تاریک، منم بی مای شوشو! ایشونم بی هیز عیال! (:مو کندن :ناخن جویدن) هر چی من به چپ خم می شدم، انگار جای ایشون بازتر میشد!!! خدا رو شکر که دوره ی نیمکت گذاشتن تو سینماها، چند ده سالیه که تموم شده! وگرنه الان اینجا یه تاتوره ی پرس شده ی بوگندو داشت براتون وراجی می کرد!
پ.ن: خدا آخر و عاقبت همه رو ختم به خیر کنه! ایضاً تاتوره ی بی نوا رو! حالا فردا چی نصیب من فلک زده میشه، اللهُ اعلم! همه رو رکس میگیره، تاتوره رو زمبه! (:قلب شکسته)
پ.ن: هر وقت کامنتینگ پستی رو می بندم، یعنی که اون پست فقط و فقط برای دل خودمه. پس جون تاتوره، نه سخت بگیرین و نه ناراحت بشین.![]()
) رفتیم بالا استخر (مجتمع تفریحی استخر عباس آباد! هر کی میاد همدان، اینجا رو از دست نده، چون نصف مسافرتش بر فناست!
) قرار بود ساعت ۱۰ عمو پورنگ مهربان! با امیر محمد اونجا اجرای زنده داشته باشه. منم دخترا رو برداشتم و با فائزه و علیرضا (خواهر زاده هام) گرد کردیم رو به بالا. حالا نرو و کی برو. همچین چار نعل (دور از جونمون) می تاختیم که انگاری عمو پورنگ رو همه بر میدارن و سر تقسیمش، نخ جورابشم به ما نمی رسه! خلاصه کم کم آفتابم جون گرفته بود و داشت خودی نشون میداد که ما رسیدیم بالا. بالا رفتنمون ۱ ساعت طول کشید. تو راه یه پیرزن و پیرمرد با نمک هم داشتن مردم رو همراهی می کردن. به فائزه (الان ۲۳ سالشه) گفتم اینام میان عمو پورنگ ببینن؟ خندید و گفت نه بابا! حتماً یاد جوونیاشون افتادن. به پیرزنه گفتم: مادر اومدین پیاده روی؟ با لهجه ی ترکی فارسی گفت: نه ننه! آمدیم عمو فولنگه بیوینیم!!!
رسیدیم بالا و تو جمعیت یه جا برای خودمون پیدا کردیم که نسبتاً سایه بود و دید کافی هم به سن داشت. نیم ساعتی بودیم تا یهو ولوله افتاد که دارن میان (عمو و مخلفاتش). تو اون شلوغ پلوغی، عمو که نیامد هیچ! ما فائزه و علیرضا رو هم گم کردیم. دیگه کارمون دراومد! تا حول و حوش ۱۲ از عمو خبری نشد و ما هم آواره تو اون جمعیت به دنبال خواهر زاده هام. حالا مگه موبایل هم آنتن میداد؟ اونایی که ایرانسل داشتن، آنتن میداد براشون، ولی ما هر چی خودمونو کشتیم، نشد که نشد! گرما به اوج خودش داشت می رسید و از یه طرفم خستگی و معطل شدن و دنبال بقیه گشتن و نق و نوق دخترا که خسته شدیم و گرمه و اصلاً عمو پورنگ رو می خوایم چیکار و برگردیم و اینا، حسابی کلافه ام کرده بود.
نه می تونستیم برگردیم و نه می تونستیم اونجا بمونیم. مثل یه حیوون خوشگل تو گل گیر کرده بودم! هی خودمو نفرین و عاق والدین می کردم که این چه ...ی بود خوردم؟! (شکر منظورمه!
) و بچه ها رو اینجوری سرگردون کردم؟! عمو جون گل و گلاب و عرق بیدمشک هم که تشریف فرما شدن، بیشتر از ۲۰ دقیقه افتخار ندادن
و ما هم که دیگه هم تو ظل آفتاب بودیم و هم جایی بیسیار بیسیار دورتر از سن! چیزی از فرمایشاتشون متوجه نشدیم و به فیض معنوی و روحی و جسمی و هر چی که حسابش کنین، نرسیدیم! تنها چیزی که نصیبمون شد، یه پوست کاملاً سوخته بود و یه خستگی شدید، که تا یه هفته مثل ماری خوش خط و خال و زیبا
، هی پوست می انداختیم!
هیچ کسی از برنامه راضی نبود! من نمیدونم مسئولین کی میخوان مدیریت درست رو یاد بگیرن؟!
وقتی برگشتیم خونه، مای شوشوی مهربون تازه از خواب ناز بیدار شده بود و یه دوش گرفته بود و داشت از خودش حسابی پذیرایی می کرد!
اصولاً نمیذاره به معده ی نازنینش بد بگذره! دیگه اینجا بود که وقتی آرامش مای شوشو رو دیدم و مصیبتایی که در چند ساعت گذشته بر ما رفته بود رو به یاد آوردم، دیگه رسماً شیرمم حرومم کردم و از ارثم محروم کردم خودمو! 
دیشب به دخترا گفتم جمعه میاین بریم بالا استخر؟ (رو که رو نیست، یه لگد زده به سنگ پای قزوین!
) یهو هر دوشون مثل برق گرفته های مادر مرده (دور از جونم، بعدِ ۱۲۰ سال!) نیم متر پریدن عقب و گفتن نه! این نه ازون نه ها بودا! از اونایی که کار یه تریلی فحش رو انجام میده! منم دیگه مثل یه موجود رام و نجیب، سرم و انداختم پایین و چیزی نگفتم! 
حالا امسال چه برنامه ی تدارک دیدن، خدا می دونه! بالاخره خبراش می رسه! خدا کنه مثل پارسال، آبرورویزی نکنن مسئولین عزیز و محترم و ارجمند و ...! 
پ.ن: قراره از غیب برامون بلیطای جشنواره برسه و به نوایی برسیم. الهی در غیب و رحمتت را به روی همه ی مشتاقان بگشا. (لال از دنیا نری، بلند بگو آمین!
)
پست فطرت! فکر می کنی اگه url وبلاگ علی.آ رو برداری و هر مزخرفی دلت میخواد درباره اش بنویسی، چیزی از ارزش اون کم میشه؟ نه آقا! کور خوندی! صفات رذیله ی خودت رو برای خودت نگه دار و به کسی نسبت نده! برازنده ی خودتن! ۴ ساله توی نتم و وبلاگنویسی می کنم. آرشیو ۲ سالم رو اینجا دارم. تا حالا با آشغالایی مثل تو، زیاد روبرو شدم. هم برای خودم و هم برای دوستام و فامیلم، امثال تو پست فطرتا، زیاد دردسر درست کردن. دنیا خیلی کوچیکه! مرغ آمین، هم برای دنیای مجازی آمین میگه و هم دنیای واقعی. مواظب آه و دعا و مرغ آمین، همه جا باش! اینجا مجازیه. اما همین دنیای مجازی، میتونه روحیات آدما رو به معرض محک و امتحان دیگران بذاره. هیچ کسی نمیتونه خودش رو قایم کنه و شکل دیگه ای از خودش بسازه. چون خواه ناخواه، لابه لای نوشته هاش، به نمایش در میاد! هر چند نه به طور کامل، ولی قسم اعظم و مهم روحیات!
حالا یه وقتایی آدما میتونن تا یه زمانی ظاهرسازی کنن، بعد کم کم خودشون رو بروز بدن. ولی خوشم میاد که تو از همین ابتدای کار، نشون دادی که عقده ای هستی و کمبود داری. فعلاً خوش باش و برای خودت جولان بده. اما مطمئن باش که با این کارات، چیزی از ارزش و اعتبار و احترام علی.آ کم نمیشه. پس بهتره خودت رو زیادی معرفی نکنی. یه کمیشم بذار برای بعدت. فقط برای مادر بنده ی خدات متأسفم که چند روز دیگه روز مادره و اون بنده خدا، از همین امروز کادوش رو دریافت کرده! (رجوع شود به اسمی که برای نویسنده ی وبلاگ در نظر گرفته شده!)
پ.ن۱: خدایا با این چشای ریزمون، چه چیزای گنده ای تو این دنیا می بینیم! دیروز بسی خرسند شدیم از دیدار یه دوست نازنین وبلاگی.
هر چند کوتاه بود، ولی بیسیار بیسیار چسبید! (اسمشون سیکرت استه!
) اما امروز کلی به هم ریختم به خاطر این موضوع پیش اومده!
(موضوع بالا). فکر می کنین اینجا واقعاً مجازیه؟
پ.ن۲: از همه ی دوستای گلی که جواب سیمرغ رو تو پست قبل دادن، بی نهایت ممنون.
امیدوارم که سیمرغ عزیز، به یه نتیجه ی درستی رسیده باشه.
پ.ن۳: آخیــــش! نوشتن چقدر خوبه! آدم سبک میشه.
نه؟
بعد نوشت: پس گرفته شـــــــــــــــــــــــــــــــد. 


به این جمله ی بالا، اطمینان دارم. دقت کردین که خیلی از ماها، یا در حال حسرت خوردن به گذشته هستیم و یا انقدر برای آینده بدو بدو می کنیم که زمان حال خودمون رو از یاد می بریم؟
پ.ن: نداریم! 
چند روز پیش خواهرشوهر خواهرجون، زنگ زد که فلان روز و فلان روز، روضه داریم و خلاصه دعوت! کرد. منم اصلاً از همچین روضه خونی هایی خوشم نمیاد! همه اش چشمشون به اینه که آدم چی پوشیده و آرایشش! چه جوریه و گریه می کنه یا نه؟!
هر بار یه بهونه جور می کنم و نمیرم، ولی بازم از رو نمیرن و سال بعد دعوت می کنن! روضه خونی که نه! سالن مد و غیبت! بعد که همه ی مهمونا میرن، تازه دور هم جمع میشن و کله، پاچه ی مردم رو بار میذارن! که: دیدی فلان کس خانوم رو؟ این همه روضه خون، خودشو کشت! ولی اون همینطور برّ و برّ نگاه می کرد و یه قطره اشکم نریخت!!! دیدی خانوم فلانی چی پوشیده بود؟ بابا اون که دیگه لباساش مال عهد چُسِنه خورانه! تو روضه خونی خانوم ایکس ماه محرم، همونو پوشیده بود...! خلاصه حسابی از گُرده ی مردم بالا میرن و لیف و صابونشون میکشن و میذارن دَم ِ آفتاب خشک بشن برای مراسم بعدی!
امسالم بهونه جور کردم و نرفتم...! میخوام حظّ معنوی ببرم؟ یه سی دی روضه میذارم، صداش رو کم می کنم و میرم تو حال خودم! حالا پاشم برم مجلس فلانی خانوم که چی؟ بار گناهام رو بیشتر کنم؟!
پ.ن۱: این چند روز تعطیلی هم خدا رو شکر داره تموم میشه. مسافرت نرفتیم، تو خونه هم نموندیم. روزایی هم که تو خونه بودیم، مهمون داشتیم. خلاصه که دور و برمون شلوغ بود، ولی با این حال، از همچین تعطیلی هایی خوشم نمیاد. کسالت آوره! 
پ.ن۲: دوستای گلی که به متافیزیک و اینجور چیزا، علاقه و اعتقاد دارن، تو این لینک میتونن ببینن که تو زندگی قبلیشون کی بودن؟! 
پ.ن۱: حسابی کدبانوگریم گل کرده. کلی این چند روزه باقالی و نخود و غوره و سبزی و ... پاک کردم و فریز کردم. تو خلال این کارا، مانتوی زهرا رو هم دوختم و تمومش کردم. P:
پ.ن۲: حالا من کلی کار دارم، برقم بازیش گرفته! روزی چند ساعت بی برقی رو باید تحمل کنیم. S: ساعاتی رو که برای نت اومدن در نظر گرفته بودم، با این بی برقی، مجبور بودم تو ساعات دیگه ی کارام تقسیم کنم. :(
پ.ن۳: حذف شد!
بعد نوشت: من چرا همه اش فکر می کنم امروز شنبه اس؟ =))
خب! اینجانبه از طرف اون جانبه جون
، به یه بازی دعوت شدم. (اِوا ننه٬ دیگه از سِند و سال ما گذشته که بیگیرینمون به بازی!
)
حالا من باید ۱۰ تا چیز دوست داشتنی و ۱۰ تا چیز غیر! دوست داشتنیم رو بگم. (اجازه اون جانبه جون، بیشتر نمیشه؟ آخه من بیشترترم دارم که بگما.
)
دوست داشتنی هام:
۱ـ زندگیم.
(با اینکه موقعیتای خیلی خیلی بهتری داشتم و تو زندگی با مای شوشو سختی و ناخوشی کم نداشتم، ولی هیچ وقت حسرت موقعیتای گذشته رو نخوردم.)
۲ـ مای شوشو.
(یه وقتایی از عسل شیرینتره و یه وقتی زهرمار پیشش کم میاره!)
۳ـ دخترام.
(که دنیا بدون اونا برام هیچه.)
۴ـ امیرمون.
(البته بابا و خواهرجون و داداش ممدمم هستن، ولی امیرمون یه چیز دیگه اس.)
۵ ـ هر کاری که بشه اسمش رو هنر گذاشت. (من هنرمند نَمی باشم، اما هنر را بیسیار بیسیار دوست مِیدارم!
)
۶ ـ تنقلات. (ترش، شیرین، شور، تند.
)
۷ـ موسیقی سنتی.
(مرد و زنش فرقی نداره. هر چند با صدای شجریان ها {پدر و پسر} خیلی بیشتر حال می کنم و البته نوازندگی پسرخاله ام که استاد سنتوره. )
۸ ـ سفرهای دسته جمعی. مخصوصاً زنانه. ( یَک حالی وَده بی آقا بالاسری!
)
۹ـ عروسی، مهمونی های فامیل مادریم. (انقدر باحاله که مای شوشو هم ترجیح میده تو مهمونی های اینوری باشه تا فامیلای خودشون.
)
۱۰ـ برقراری صلح و امنیت و رفاه نسبی برای مردم کل دنیا، بدون در نظر گرفتن دین و مذهب و نژاد! (خب چیه مگه؟ میدونم محاله، ولی خب من دوست میدارم.
)
۱۱ـ نمیشه حالا یکی بیشتر؟ قانونشه؟ باشه. منم که اطاعت از قانون تو خونمه. هیچ جورم بیرون نمیره بی مروت!
پس به همین ۱۰ تا، بسنده می نماییم! 
دوست نداشتنی هام:
۱ـ فضولی و حسادت از نوع نوکیسه هاش! 
۲ـ تنبلی و بی برنامگی. (بعضی وقتا بی برنامه بودن و تنبلی ِ بعضیا، پدر آدمو درمیاره!
)
۳ـ جلسات مذهبی زنانه! (جاهای دیگه رو خبر ندارم. ولی تو دیار ما، اکثراً خانومایی که سواد دینی ندارن، جلسات مذهبی راه میندازن و یه سری اراجیف! به اسم دین و احکام دینی به خورد عوام میدن!
)
۴ـ تو یه مجلس عروسی شیک و با كلاس، یه عده با چادر مشکی و روبنده! ظاهر بشن و گند بزنن تو فیلمبرداری و مراسم!
(میشه با لباس کاملاً پوشیده و شیک و رنگین ظاهر شد. یا نه! اصلاً نرو خانوم! کی مجبورت کرده؟ حالا اگه مادر بزرگی، خاله و عمه ی بزرگی باشه که سن و سالی ازش گذشته باشه، یه چیزی!)
۵ ـ پشت چشم نازک کردن شخصی که سرش و ماتحتش رو از هم تشخیص نمیده! 
۶ ـ از پدر و مادرایی که زیادی به بچه هاشون بها میدن و بچهه جلو چشم دیگران، میزنه تو پوز پدر و مادره! 
۷ ـ از بچه هایی که شرطی ان و میدونن که با عَر زدن، میتونن به خواسته های نامعقولشون برسن. (طبیعتاً این بچه ها هم مثل شماره شیشی ها، نتیجه ی تربیت غلطن و علتش هم فرزند سالاریه که بعضی والدین بهش معتقدن!
)
۸ ـ رسیدن به شخصیت افراد، از روی نوشته های الکترونیکی! (هیچ توضیحی نمیدم!
)
۹ ـ کامنتای تبلیغاتی! (آپم، سر بزن و امثالهم!
)
۱۰ـ کم آوردم! خوشم میاد که تنفراتم کمتر از علائقمه.
حال می کنید که با چه وجود نازنینی!
دوستید؟ (حالا که دارید حال می کنید، خود شیفتگی رو هم ایضاً!
)
پ.ن: منم باید ۱۰ نفر رو به بازی دعوت کنم.
من سارا. یک ناشنوا .:. نوشته های یه مامان .:. ممل و مامان .:. دفتر خاطرات .:. فقط به خاطر تو .:. راوی .:. گل بارون زده .:. ني ني ناز و مامان باباش .:. رونالی .:. افق و همه ی دوستای عزیزی که این پست رو می خونن و دوست دارن که بازی کنن.
امروز پنجشنبه اس و روز اموات. خدا همه ی رفتگان و اسیران خاک رو بیامرزه و به بازمانده ها طاقت و صبر بده. آمین.
پ.ن۱: تابستون عروسی داریم و کلی پارچه ی ندوخته ی لَنگِ مُدل رو دستم مونده! خدا یه همتی بهم بده تا بشینم پای چرخ خیاطی! 
پ.ن۲: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم... شماره حسابِ ۲ تا برو بالا، یکی بیا پایین ِ وبلاگ تاتوره! جون عمو بزرگه ی نوه خاله ی بابا بزرگتون، اگه آدرس سایت فشن لباس دارید، بهم بدید.
هر چی خودم گشتم، چیز به درد بخوری ندیدم. شبکه های فشنم که گل بگیرن درشونو! مدلای بیسیار بیسیار مزخرفی دارن! 
{نقطه نمیذارم! اصلاً دلم نمیخواد این حس تموم بشه!}
پ.ن۱: بالاخره کار اسباب کشی تموم شد و خونه روبراه شد. {نفس عمیق از سر حس آزادی از کار و مشغله!
}
پ.ن۲: (مخاطب خاص) کسی از دور عزیز... امیدوارم که اثاث کشیت از هند به تهران
، خیلی خیلی راحت تر از اثاث کشی ِ تو شهری ِ من باشه. (آرزو بر جوانان عیب نیست. مگه نه؟
) خدا گلای ماهت رو برات نگه داره.

پ.ن: دوستای گلی که وبلاگشون لَنگِ نظرات گُهربار منه
، نگران نباشن، من جای دوری نیستم
، با ایرانسل(
) وبلاگاتون رو میخونم
، فقط چون گوشیم، قسمت کامنتینگ رو ساپورت نمیکنه، نمیتونم شما رو از نظرات ارزشمندم مستفیض کنم!![]()
![]()
یه چیزی مدتیه که خیلی فکر منو به خودش مشغول کرده! (خیلی رو خیلی شدید بخونید.
)
قدیمترا که ما بچه بودیم، (حدوداً ۲۰ و خورده ای سال پیش) تو فیلمای خارجی، وقتی به هم ویسکی تعارف می کردن
، تو دوبله اش می گفتن "شربت"! یا خیلی با کلاسترش می گفتن "نوشیدنی". اما مدتیه که به راحتی اسم مشروب رو تو فیلما میارن و دیشبم که تو مرگ تدریجی، شیشه ی گرنس رو خوشگل نشون داد.
به مای شوشو گفتم چند قدمی بیشتر تا نشون دادن رقص گلپری جون و باباکرمی تو سریالای تلویزیون باقی نمونده!
اولش بدجوری سخت گرفتن. انگاری میخواستن از همه، فرشته بسازن!
اما بعد که دیدن روزمرگی های مردم رو نمیتونن ازشون بگیرن، دیگه بی خیال شدن. آدم احساس راحتی و ارتباط بیشتری با شخصیتای فیلما می کنه. هر چند فیلما کم و بیش در پیت تشریف دارن، ولی خب! بازم فک می کنم اینجوری بهتره، تا ساختن یه محیط دور از واقعیت توی فیلما، که بعضاً فیلمای دهه ی ۶۰ اینجوری بودن!
پ.ن۱: هفته ی سخت و پرمشغله ای داشتم. هفته ی بعد هم همینطوره. ازتون التماس دعا دارم.
![]()
پ.ن۲: دوستایی که عاشق آیکونای خوشگلن برای وبلاگاشون، میتونن از این لینک استفاده کنن. شکلکای قشنگی داره.
استفاده کردید، مدیونید اگه سند تو آل نکنید. (قابل توجه علیا خان
) دعاشم به جون تاتوره بکنید.![]()
*: گرچه از امیرحسین مدرس خوشم نمیاد، ولی وقتی این تیکه رو میخونه، یه حس نزدیکی عجیبی به خدا میاد سراغم.
پ.ن: خدایا بخواه که اگه تو بخوای، هیچ قدرتی نمیتونه بگه نه! تنها تویی امید و پناه.
فردا زهرا با مدرسه میره اردو. سری پیش که رفته بودن اردو، موبایلاشونم برده بودن. ولی ظاهراً چندتایی از بچه ها بلوتوثای جیز
رد و بدل می کردن، معاونشون میبینه و دیگه به کسی اجازه ندادن برای فردا موبایل ببره! منم یه جورایی دلم شور می زنه! چون تا عصر ازش بی خبر می مونم.
مای شوشو میگه فک کن که پارساله و دخترا هنوز موبایل ندارن. بیخودی دلت شور نزنه. مگه میشه که فک نکنم؟! یه وقتایی به خودم میگم مردا چه دل بزرگی دارن!!! خیلی خونسردتر از مادران.
خوش به حالشون.
پ.ن: دارم "حالا چرا؟" ی استاد بنان رو از اینجا دانلود می کنم. کسایی که به آهنگای قدیمی علاقه دارن، این وبلاگ منبع خوبیه برای گرفتن آهنگ
البته بعضی از لینکای دانلودش یا تاریخ مصرفش گذشته و یا فـ.یـ.لـ.تـ.ره
ولی از قدیم گفتن: کاچی بَعض ِ هیچی. ![]()
پ.ن: از این پست به بعد، نظرات مطالب هم بازه ![]()
پ.ن: یارب نظر تو برنگردد!
پ.ن: هی تو*! دیگه اینجا نیا!
*: متنفرم از رنگ بنفش! میفهمی منظورمو؟ (مخاطب خاص!
)
فرخنده باد بر همگان مقدم بهار نوروز، جاودانه ترين جشن روزگار،

آجَرَکَ الله فی مُصیبتِ اَبیک یابنَ الحسن(عج)
دل من داند و من دانم و داند دل من
دیشب وقتی همسرم ویژه نامه ی «کژراهه ی» روزنامه ی جام جم رو آورد، از سادگی بعضی آدما و از حیله گری بعضی دیگه، شاخ رو سرم سبز شد!
واقعاً چی میشه که یه آدم به خاطر به ظاهر منفعت شخصیش، دین و دنیا و عقبای خودش و دیگران رو به تمسخر میگیره و بازیچه قرار میده؟!
تو این ویژه نامه، مطالبی نوشته شده بود از کسایی که یا ادعای نبوت و امامت کرده بودن و یا به قسمی خودشون رو به ائمه ی معصومین، مخصوصاً وجود مبارک امام عصر (عج) در ارتباط معرفی کرده بودن!
خنده دار ترین و در عین حال دردناک ترین قسمتش، تیکه ای بود که راجع به زنی نوشته بود که خودش رو همسر آینده ی حضرت ولی عصر (عج) معرفی کرده بود و همه ی این افراد هم به نوعی اخاذی می کردن از مردم!
من نمیدونم چرا امام زمان این افراد، انقدر بدبخت و فرومایه اس که در ازای اجر و دستمزد که بعضاً طلا، جواهر و یا مبالغ گزافیه، براشون کاری انجام میده!؟!
جدیداً این دست ادعاها باب شده و هر کسی به اسم دین و دیانت، قصد اخاذی و حیله گری داره!
جریان بهائیت و ترویج این فرقه ی ضاله هم که دیگه جای بحث زیادی داره! از هر سوراخی میبینی یه بهایی سر درآورده و به ترویج و اشاعه ی فرقه ی کذب و ضاله اشون پرداخته! تو ویژه نامه ی شهریور «ایام» روزنامه ی جام جم به موضوع بهائیت پرداخته بود.
هم ویژه نامه ی دیروز و هم ویژه نامه ی شهریور واقعاً خوندنیه. به نظرم نه تنها جوونا، بلکه همه ی ما لازمه که از این دست مسائل و معضلات اعتقادی، بیشتر بدونیم!
چقدر من اسفند ماه رو دوست دارم. مخصوصاً خانه تکانی سبزه ریختن و شلوغی خیابونا و بازار شب عید رو!
اما امسال زیاد دست و دلم به کار نمیره. مشخص نیست که چقدر بعد از عید اینجا باشیم؟! ولی به احتمال زیاد، تا اردیبهشت بیشتر نیستیم و بعدش اثاث کشی به خونه ی جدید. خدا کنه تا اردیبهشت خونه امون آماده بشه و اثاث کشی به امتحانای خرداد ماه بچه ها نکشه!
کلی کار سرم ریخته. از یه طرف خانه تکانی و آماده کردن خونه برای عید و پذیرایی، از یه طرفم خرید لباس و کیف و کفش و وسیله ی بچه ها، از اونطرفم کلی خیاطی دارم که باید تا عید آماده بشن.
هنوز هیچ تصمیمی برای مسافرت عید نگرفتیم!
امیدوارم سالی که رو به اتمامه، سال خوبی برای همه بوده باشه و سالی که پیش روئه، نیکوتر!
یه سال دیگه هم گذشت! در آستانه ی ۳۳ سالگی ام! چه زود دفتر عمر ورق می خوره!
می گن: وقتی به دنیا میآییم، تو گوشمون اذان میگن، وقتی میمیریم، برامون نماز می خونن. چه کوتاهه عمر، فاصله ی بین اذان تا نماز!
پ.ن: من و تو نازنینم، هر دو ۲۸ بهمن به دنیا آمدیم. من ۵۳ ای هستم و تو ۶۲ ای! گل قشنگم، تولدت رو به خودم، خودت و همسر عزیز و مهربونت، تبریک میگم!
از وقتی که یادم میاد، مشتری مغازه ی پدر بود و به صورت اقساط، النگو برای خودش میخرید تا به عنوان پس اندازی برای آینده ی بچه هاش باشه. شوهرش معتاد بود و از ترس اینکه پولایی که از کار کردن تو خونه ی مردم، به دست میاره رو از دستش درنیاره، مجبور میشد از پدر النگو به صورت اقساط بخره. همیشه هم النگوهاش رو یه شماره کوچیکتر میگرفت که شوهرش به زور کتک هم نتونه از دستش دربیاره. ۲ سالی بود که ندیده بودمش. امروز تو مراسم تدفین اسدالله خان، بتول کوچیکه هم آمده بود. خیلی پیرتر و شکسته تر از پیش. شنیده بودم که شوهرش مرده و دیگه از این بابت اذیت نمیشه، ولی اینکه چرا انقدر شکسته تر از قبل به نظر میرسید، یه کم متعجبم کرد!
سر صحبت رو که باز کرد، فهمیدم که پسر بزرگش که حامیش بود و همیشه از زیر دست شوهر معتادش درش میآورد، یکباره و ناکام از این دنیا میره و بتول کوچیکه رو تنها و بی یاور میذاره!
خودش میگفت: قهر خدا بود که پسرم ناکام شد! وقتی شوهرم مرد، خدا رو شکر کردم که از دستش خلاص شدیم. شکر خدا برای رفتن یکی از بنده های خدا، هر چند بنده ی بد خدا هم که باشه، قهر خدا رو به دنبال داره!
از ظهر توی این فکرم که حرفش چقدر میتونه درسته باشه؟!
.
سنگ صبورم اینجا، طاقت غم نداره!
.
حالی واسه ام نمونده، دنیا برام سرابه!
داد می زنم که ساقی، میخونه بی شرابه!
امسال همه اش نگران بودم که چرا اینجا برف نمیاد! دو سه باری اومد ولی هر بار، به اندازه ی ۲،۳ سانتیمتر و زود هم آب شد و برفش ننشست! اما امشب، خدا کرمش رو نشون داد و تو یه ساعت به اندازه ۱۵، ۲۰ سانت برف نشسته. همینجوری اگه بخواد پیش بره حتما تا صبح ۳، ۴ متر برف داریم
پ.ن۱: عکس رو همین الان از درخت تو حیاط گرفتم
هم تاریکه و هم اندازه اش رو خیلی کوچیک کردم، به تنها چیزی که شبیه نیست درخت برفیه
پ.ن۲: حالا فک کن! تو این برف و سرما، فردا عروسی هم بخوای بری. چه حالی میده.
آدم یاد شب عروسی علی میافته. میرداماد و اون برف قشنگی که میبارید. هلهله ای که تو ماشین دایی، منو عزیز و خاله اکرم و زندایی می کردیم. زهرا تازه کلاس اول بود و تو اون برف و تاریکی اسم خیابونا و میدونا رو با اهن و تلپ می خوند! هــــــــــی!!! چه زود گذشت این ۶ سال!!
عجب شور و حالی بود خونه ی دایی ممد. علی خوانی با دف و تار. خیلی پر شور بود. جات خیلی خالی بود امیر. همه امون بودیم. فقط جای تو و میترا خالی بود.
تمرين دف و آواز(حسين و محسن)
بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند تا کار خود ز باروی جانان کشیده ایم
ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ای ما آن شقایقیم که با داغ زنده ایم
پیر مغان ز توبه ی ما گر ملول شد گو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایم
کار از تو می رود مددی ای دلیل راه کانصاف می دهیم و ز راه اوفتاده ایم
چون لاله می مبین و قدح در میان کار این داغ بین که بر دل خونین نهاده ایم
گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
پ.ن: مای شوشوی عزیزتر از جان
میلادت هزاران بار بر من و دخترانمان مبارک![]()
عجیب یاد بریتنی اسپیرز افتادم! اون زمانی که دید در برابر کریستینا نمی تونه خودی نشون بده و به خاطر مشکلاتی که خودش برای خودش به وجود آورده بود، کم کم داشت طرد میشد، برای جلب توجه شروع کرد به انجام کارای عجیب و غریب! از خورد کردن و زیر سؤال بردن کریستینا گرفته تا رابطه های نامشروعی که با دیگران آغاز کرد و ..... دست آخر هم که دید با هیچ چیزی نمیتونه توجه مخاطب رو به خودش جلب کنه، موهاش رو تراشید و ولوله ای توی مخاطبین و طرفدارای قدیم و جدیدش انداخت! تا جایی که شوهر سابقش اظهار نگرانی کرده بود و گفته بود که می ترسه سرانجام کار بریتنی، خودکشی باشه!
جل الخالق! آدمای ناتوان و حسود برای جلب توجه و خودنمایی دست به چه کارایی که نمی زنن! اما زهی خیال باطل!!! فقط خودشون بیشتر از پیش توی لجنی که دور و برشون راه انداختن گرفتارتر میشن و دست آخرم توش خفه میشن!!!
![]()
![]()
شماره که داشتید! ترسیدید زنگ بزنید و این فامیل مجازی، حقیقی از آب درآد و خودتون پیش خودتون شرمزده بشید؟ یا ترسیدید پیش مای شوشو کم بیارید؟
جدیداً وکلای پایه ۱ انقدر بی سواد شدن که توی متن شکواییه اشون غلط املایی از نوع بچه دبستانی ها دارن؟
اسباب خنده ی دیشب من و مای شوشو و دخترا جور شد. دستتون درد نکنه با این جک دست اولتون
ناناچی من، شیدرم، عسیســـــــــم تولدت مبارک قربونت برم من الهی ![]()
الهی قربون اون مامی گفتنت بشم ![]()
چقدر دلتنگ عمو ستار میشم وقتی که حدادیان میخونه: یاد امام و شهدا دل و می بره کرب و بلا. با اینکه اونروزها دبستانی بودم، اما خوب خنده های آروم و بی صدای عمو ستار رو یادمه.
خوب شوخ طبعی های عمو رضا رو زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد و اینجا وضعیت قرمز میشد به خاطر دارم. جاشون خیلی خالیه. خیلی.
وقتی می خونه: این رفیقم که می بینی، روضه خونه، نوحه خونه..... ناخودآگاه یاد سید رضا می افتم. سیدی که نوحه خوان هیئت زینبیه بود.
آخر دنیا بود به خدا..........
یاد باد آن روزگاران... یاد باد!
آبان ماه بود و سرما. سرمای آبان تن ضعیف غنچه ای کوچک را می لرزاند. فرشته ای که از آنجا می گذشت، دلش به حال غنچه ی کوچک سوخت. بغلش کرد و با خود برد تا به مأمن امنی بسپارد. ۲۲ آبان از آنروزها می گذرد. اینک آن غنچه ی کوچک، گل زیبا و جوانی شده است.
تولدت مبارک گل جوان زیبا ![]()
عسلک عمه، یه سال بزرگتر شدی، خانوم تر شدی، عزیز دلم تولدت مبارک عمه قربونت بره الهی
با اینکه نتونستیم بیاییم پیشتون ولی دلمون همه اش پیشتون بود. هم من و هم زهرا و هانیه. همیشه خوش باشی جیگرم ![]()
گر بعنوان طبیبی بیایی بر سر بالینم
به جهانی ندهم عـــالم بیماری را ...
ارزش هر کس، همونقدره که خودش برای خودش تعیین می کنه!
پ.ن۱: چیزی نمی گم! شاید خودت خجالت بکشی!!!
پ.ن۲:
تعریف بر باد رفته رو زیاد شنیده بودم. هر بارم که سی دی هاشو می گرفتم ببینم، یه مشکلی پیش میومد و نمیرسیدم که ببینمش.
به لطف ICC پریروز نشستم و چند ساعتی وقت گذاشتم و آگهی های دم به دقیقه اشو
تحمل کردم و فیلم رو دیدم.
شنیده بودم که اسکارلت زنی سختی کشیده است و زندگیش بر باد رفته
(با یه کمی پیاز داغ بیشتر!
)
ولی تنها چیزی که من از این فیلم دستگیرم شد، یه اسکارلت هوس باز و خودخواه بود که حاضر بود برای پول هر کاری بکنه!
شایدم من به خاطر دندون درد نتونستم سختی هایی که اسکارلت بی نوا! کشیده بود رو درک کنم
، چون خودم با سختی به مراتب بزرگتری دست به گریبان بودم!
نمیدونم واقعاً مرارت و بر باد رفتگی زندگیش کجای فیلم مخفی شده بود که من نتونستم کشفش کنم؟!
شایدم منظور بر باد رفتگی شرفش بود که اینم خودش دستی دستی بر بادش داده بود!
اون موقع ها که ما بچه بودیم، با کمترین امکانات، خودمونو سرگرم می کردیم و انقدر نق نمی زدیم که حوصله امون رفت و چی کار کنیم؟! اما حالا بچه ها با داشتن انواع و اقسام اسباب بازی ها و سرگرمی ها، بازم زبان اعتراضشون بازه!
این پست از وبلاگ پلنگ صورتی عزیز رو که خوندم، یاد دوران بچگی و کارتون و بازیهامون افتادم.
کارتونایی که در عین زیبایی، آخرش یه چیز خوبی هم به بچه ها یاد میداد. یا حداقل اگه آموزنده نبود، مخرب و اعصاب خورد کن هم نبود! اما کارتونای حالا رو که گاهی می بینم، میگم این بچه ها چه اعصابی می خوان داشته باشن بعده ها؟! ما که اون چیزا رو می دیدیم، اعصاب معصابمون تعطیله! اینا که این فیلم و کارتونایی که همه اش استرس و هیجان مخرب داره رو می بینن، دیگه چی میخوان بشن؟!
یه چیزی که هر وقت یادم می افته از ته دل می خندم اینه که تو همون سنین بچگی، به فلرتیشیا خیلی حسادت می کردم!
همیشه می گفتم خوش به حالش که "گالیور" انقدر دوسش داره!
پ.ن۱: من زدم به سیم آخر....
اگه تا صبح قیامت... بزنی بازم می رقصم!
پ.ن۲: گاهی اوقات پی نوشتام هیچ ربطی به پستم نداره! نیست حالا پستام خیلی تحفه اس
پی نوشت نامربوط هم میذارم تنگش
زمستان پارسال بود!
شب قبلش مهمون داشتیم و حسابی خسته شده بودم. صبح بچه ها رو که راهی مدرسه کردم و ماي شوشو هم رفت سرکار، گفتم یه ساعتی بخوابم
بعد پاشم به کارام برسم.
تازه چشمام رو بسته بودم که گوشیم زنگ خورد! به خیال اینکه ماي شوشوئه، با صدای کشداری گفتم: الو! که دیدم ارتباط قطع شد.
چند ثانیه بعد، دوبار صداش دراومد. بازم تا گفتم الو، قطع کرد. دیگه مطمئن شدم که ماي شوشوئه میخواد اذیتم کنه و نذاره بخوابم!
بار چهارم که زنگ خورد، به جای الو گفتم: سر ِ جدت بذار یه چرتی بزنم!
خیلی خسته ام آخه بی انص... هنوز حرفم تموم نشده بود که یه خانومی! با صدای انکر الاصواتش که خواب رو از کله ی هر بنی بشری می پرونه
گفت: به اون آشغال عوضی بگو وقتی با تو قرار داره، چرا منو از کار بیکارم می کنه؟
گفتم:
جااان؟؟ چی رو به کی بگم؟
گفت: همونی که الان ... خوا...!!!
من:...
ببخشید! شماره اتونو چک کنین... عوضی گرفتین!
یهو داد زد و گفت: عوضی خودتی پت...!
من دُرُس گرفتم! به اون مرتیکه بگو، به خاطر توي آشغال! یه تیکه ی شیرین رو از دست دادم!
دیگه عصبی شده بودم! بهش گفتم: خانوم سر صبحی اعصاب برام نذاشتی!
من نمیدونم آشغال کیه و مرتیکه چه خریه! فقط از این به بعد شماره اتو درست بگیر و بعدم قطع کردم!
دوباره زنگ زد و گفت مگه ۹۱۸۸۱... نیست؟
جواب ندادم و فقط قطع کردم! تا الانم شماره اشو رو گوشیم دارم! (نمیدونم چرا نگه اش داشتم!
)
پ.ن۱: آي لجم ميگيره از آدمايي كه زنگ ميزنن، بدون اينكه مطمئن باشن كه درست گرفتن يا نه، شروع مي كنن به حرف زدن!
پ.ن۲: راه دراز بود و ناهموار و مقصد دور و دست نيافتني! آمديم... آمديم... آمديم... صبور باش همسفرم. مقصد نزديك است!
موندیم سر اینکه برای روز پدر چی بخریم
با دخترا هر چی فکر کردیم، چیزی به ذهنمون نرسید.
پارسال اینو براش گرفتیم (براوون شارژی) ولی امسال فکر کنم دقیقه نودی بشیم!
حالا اگه به توافق رسیدیم با دخترا، عصری میریم خرید
هر چند می ترسم آخرشم به پیرهن و عطر ختم بشه!
فعلاً که دخترا رفتن باشگاه. از اونجام که بیان خسته و کوفتن. ولی تا عصری دیگه خستگیشون در میره و با هم میریم بازار گردی.
همیشه سخت ترین انتخابم، کادوی تولد و روز پدر ماي شوشوئه
نه اینکه اون وسواسی باشه و بترسم که نکنه خوشش نیاد، نه! خودم همیشه میخوام تا اونجایی که ممکنه بهترین رو بگیرم که نداشته باشه و یه جورایی سورپرایز بشه!
پ.ن۱: محض رضای خدا یکی یه پیشنهادی بده و ما رو از این بلا تکلیفی در بیاره.
پ.ن۲: قدم اول: رنگ قالب رو عوض کردم!
ولی دیگه نمی خوام باشم.
۳۲ سالمه ولی جدیداً تفکرات یه زن ۵۰ ساله رو پیدا کردم! هر چیزی که می خوام بخرم یا هر لباسی که می خوام بدوزم، همه اش میگم: دیگه از من گذشته!
به خاطر همین سعی کردم که هم اینجا توی قالب و رنگ نوشته هام و هم توی زندگیم، یه کمی تنوع ایجاد کنم.
این چند وقته همه گله مند و معترضن که دیگه چرا مثل قبلت نیستی؟ توی خونه فقط صدای داد و بیدادم میاد! شاید با