نه! تكه كاغذ اينها را باور نداشت و ثبت نكرد...
بیا جانا، بیا من بی حبیبم
در این دنیای بی مهر و محبت
منم تنها و نالان، بی شکیبم
کسی پیدا نشد دردم بفهمد
چه گویم با شما؟ اندر لهیبم
چه دردی دارد این دل؟ مشکلش چیست؟
دوا خواهم و لیکن بی طبیبم
دوایم جرعه ای مِی باشد اما
سبو بشکسته و من بی نصیبم
پ.ن: بدین وسیله، به محضر اساتید عرصه ی نظم و نثر، مراتب شرمساری خود را اعلام میدارم، با این چند بیتی که از خودمان (در زمان جوانی) ویل دادیم! باشد که مورد عفو و شفقتشان قرار گیرم!
مقدسترین واژه ای که سه سال است از به زبان آوردنش محرومم! به کدامین گناه؟! خدایا تو جوابگوی دلم باش! بار دیگر فردا، با شاخه ای گلایل سفید، بر مزارش حاضر میشویم و مویه کنان، روزش را...
پ.ن۱: مادرانی که هستن، سایه اشون مستدام و مادرانی که نیستن، جایگاهشون بهشت برین. ![]()
پ.ن۲: روزتون مبارک بانوان ایرانی. ![]()
لحظات ناب و روحانی روز سپری می شد و فرشتگان بر گرداگرد مادری حلقه زده بودند که دردی شیرین، تک تک سلّولهایش را در برگرفته بود.
با اوج گرفتن درد، مادر اشتیاقش برای در آغوش گرفتن موجودی پاک، بیش از پیش می شد.
دقایق شکفتند و لحظات سبز دعا، به بار نشستند و تو آمدی.
آمدی تا بار دیگر خداوندِ سبحان، "فتبارک الله..." گویان، نظاره گر مخلوق خویش باشد و زمینیان، هلهله کنان، موهبت آمدنت را به جشن بنشینند.
نامت علیرضا شد تا با مدد از علی مرتضی (ع) قلّه های ترقی را یک به یک فتح کرده و افتخار ایران و ایرانیان باشی.
آمدنت مبارک و بودنت همیشگی.
پ.ن: امکان درج نظر، فقط در وبلاگ ایشون، وجود دارد. 
کم کم آب می رود و کوتاهتر می شود.
و من هر روز سرخوشتر از قبل،
به خیال مد بودن مینی ژوپ،
کوتاهی اش را با ساسون گرفتن،
شکیلتر! کرده و با تفاخر بر تن می کنم.
اما انگار این مُد، هر روز بیشتر از قبل بر تنم زار می زند!
پ.ن۱: هر روزی که از سنم میگذره، به مرگ خیلی بیشتر از قبل فکر می کنم. نه اینکه بترسم! نه! مخصوصاً از زمانی که مادرم رفته، مرگ برام ملموستر شده.
پ.ن۲: شرمنده ی دوستای گلی هستم که به خاطر بستن کامنتینگ پست قبل، ناراحت شده بودن. دلنوشته ای بود برای مای شوشوی مهربون.
تا سر بر آستان چشمان مهتابیت بسایم.
لبان سکر آورت،
طعنه بر جام می زند و مستم می کند.
آغوش می گشایی و من در عاشقانه ترین دقایق،
مشتاقانه،
وجودت را جرعه جرعه سر می کشم.
پ.ن: امکان درج نظر وجود ندارد.
بارانهای گاه به گاهت را در چاله های ذهنم جمع می کنم تا از هرز رفتنشان جلوگیری شود.
خودم را سپر غرشهای سهمگینت می کنم که مبادا برقش کبوتربچه هایمان را بگیرد!
گاه آنقدر تلخ و گزنده ای که تاتوره بودنم را تشدید می کنی، تلختر می شوم و از بودنت دلگیر.
و گاه چنان زلال و آبی می شوی که تصویر آینده ای امیدبخش را در نگاه مهتابیت می بینم و بودنت شادم می کند.
می دانم و میدانی که می گذرد.
این روزهای تلخ و طوفانی می گذرد.
می دانم و می دانی که خدایی هست تا گرداب زندگیمان را سامان بخشد.
تلخیم را تاب بیاور... تلخیت را با امید روز روشنی دیگر، به جان می خرم.
همسفرم تاب بیاور که راهمان بس دراز است و دشوار.
اما خدا حامی و همراه این راه ناهموارمان است.
تنها خدا!
سر بر آسمان گرفته و تا دورها و دورترها،
ستاره های سوسو زن مسافر را می نگرم.
به این فکر می کنم که هیچ ستاره ای در آسمان از آن ِ من نیست!
چشم می بندم و زبان به شکوه می گشایم و گله از روزگار نامراد،
که چرا سهم من از ستاره ها هیچ است و هیچ؟
ستاره که نداشته باشی،
انگار هیچتر از هیچی!
اشک از گونه هایم جاریست.
گرمایی مطبوع بر گونه ام می نشیند.
چشم باز نمی کنم،
مبادا که این گرما یک خیال بیش نباشد!
نوازش دستی که اشکهایم را پاک می کند، به واقعی بودن گرمای بوسه، صحه می گذارد.
صدایی آرام، همراه با بغضی غریب، ناله کنان صدایم می زند: مامی!
دخترکم را به آغوش می کشم و جانم گویان صورت معصوم و پر غمش را می بوسم.
چشم به گوشه ی دیگر اتاق می گردانم و زانوهای به غم بغل گرفته ی دختر دیگرم،
قلبم را به درد می آورد.
خدایا!
ستاره های من، زیباترین ستاره های دنیا هستند.
ستاره ای از آسمانت نمی خواهم.
ستاره هایم را در آغوش می کشم و او را به خاطر داشتنشان شکر می گویم.
پ.ن: خدا همه ی بچه ها رو برای پدر و مادراشون نگه داره و اونایی هم که در حسرت در آغوش کشیدن بچه هستن، این لذت رو نصیبشون کنه![]()
بر لوح دلم می رقصند.
گاه بالرینها، به بیراهه می روند.
هرز می رقصند و نگاه های هوس آلود را بارور می کنند!
اما بالرینهای رنگی من، تا سرحدّ جنون، با هیجان می چرخند و پیچ و تاب دامنشان،
دلم را آرامش میدهد.
فقط دل من را!
جایی برای نگاه های هرز و هوس آلود دیگران نیست!
چهره برتابید و چشم ببندید!
من و تو چه نیاز به بهانه داریم؟
هر روزمان روز عشق است و هر لحظه امان توأم با تبریک و شاد باش.
به شرط آنکه عشق را،
با همه ی وجود باور داشته باشیم.
زندگي رنگهاي بي شماري دارد كه هر كس به اختيار و يا به اجبار، بر رنگي از رنگهايش اصرار و استمرار بيشتري دارد. رنگ آميزي اجباري را نير مي توان كمرنگتر يا پررنگتر كرد. و اين ميسر نيست مگر با اميد و تلاش!
گاهي رنگ سياه بر زندگي سايه مي گستراند. مي توان بر آن نقشي از سفيد و سرخ و آبي و سبز كشيد و تابلويي زيبا آفريد.
تنها اميد است كه چاره ساز هر مشكلي است. مشكل اگر حل نشود هم، با اميد صبر بر تحملش افزون مي شود.
پ.ن: چقدر اينروزها آرامشي كه در چهره ي اون دوشیزه ی پير و طمأنينه اي كه در حل ماجراهاي پيش آمده داشت رو طالبم! آهنگ سريالشم مثل چهره و رفتارش آرامش بخشه.
که تو را می خواند...
و تو بی هیچ نگاه
روی می گردانی!
ای کفش های هرزه ی ولگرد
به کجا می برید مرا
پای رفتنم تاول زده
جاده ی بی انتهای نیستی را
گز کردم به دنبالتان
خسته ام
خسته و در راه مانده
شما به هرزگی بروید
و مرا در این راه بی بازگشت
رها کنید.
گاهی ورقها دوتایی و چندتایی ورق زده می شود . گه گاهی نیز چند برگی ورق نخورده و سفید باقی می ماند.
صدایی مرا به خود می آورد!
صدای زن توی آینه است که می گوید: این دفتر عمر توست که بی دخالت تو ورق می خورد! چرا تلاشی نمی کنی؟ چرا ورق زدنش را به دست نمی گیری؟ مگر دفتر عمر تو نیست؟
یک آن به خود می آیم! آری این دفتر عمر من است! من باید یادگاری هایم را و خاطرات تلخ و شیرینم را در آن به ثبت برسانم. باید تمامی تلاشم را به کار گیرم تا بهترین یادگاری ها را در این دفتر به یادگار گذارم. باید بجنبم! باید از فرصتهایم نیک استفاده کنم.
این دفتر عمر من است و تا آنجایی که بتوانم می خواهم خود ورق زننده ی آن باشم!
باید بجنبم!
افق این دشت همه تاریک است!
ابرهای تاریک جهل
سایه بر سر گسترانیده
تیغ بیداد
زخم بر گلوها نشانده
صدایی بر نمیخیزد
حنجره ها خالی است
فریاد ها در نطفه خاموش است
دستبندها فولادیست
پابندها از نفرت و کین است
اما دلها امیدوار به صبح روشن...
دستی قوی و بلند باید
تا ابرهای جهل را بتاراند
تا خنجر بر حنجر بیداد کشد
دست اتحاد در دست گیر برادر جان
فولاد بر دستهایت پایدار نیست
روشنی صبح فردا
پاداش تو و استقامت توست...
I Love You My Dear DAD So Much For Evry Day
My Dear Husbend
Listen To My Heart
:Says
I Love You So Much
You'r My Love For Evry Day And Evry Time
یه خونه اس
با یه مشت چرت و کلیشه!
* زندگی!
چیزی انگار کم دارد!
پازل چشمانت را از نو می چینم!
به راستی چیزی کم دارد.
یک تکه اش گم شده!
تکه ی اصلی اش هست انگار.
آری...
عشق را دیگر در چشمانت نمی بینم!
نامه هایی که به خودم نوشتم و پست نشده...
کسی نشانی ِ مرا دارد؟
درس امروز: مادر
درس فردا: مادر
مادر را با مهربانی نگاهش، بخش می کنم
ما در
نگاه آخرینت حکایت از چه داشت مادر؟
صدایش را با ناله های پر دردش می کشم
م ا د َ ر
چقدر صدایت سوز داشت مادر...
پ.ن: روز مادر رو به همه ی مادران ایرانی، تبریک میگم و برای همه اشون آروزی سلامتی و تندرستی می کنم.
مادرش را صدا می زند.
و من هم!
او جواب می گیرد،
امّا من...
پ.ن: تولدت مبارک خواهر جونم
صد صفا و صد سبزی مهمون زندگیت ![]()
نه!
به سادگی کلام.
و شاید سو ء تعبیر از کلام؟!
وگرنه همچنان مُهرم به لب بود،
و راز دار!
فصل تازه ای واسه ام نیست، واسه داشتن جوونه
وقتی که نبض زمونه، توی دستای جنونه
هیچ کلاغی نمیتونه، تا ته قصه بمونه
امروز گمشان کردم!
فردا راه را هم گم خواهم کرد!
چه می خواهیم از این آمدن و رفتن ها؟
سال نو!
لباس نو!
کفش نو!
و آیا افکار و حرف نو؟
در این پوسیده ترین افکار پوسیدیم!
نو شویم با سال نو!
می شود ما را؟
با تلاشي مذبوحانه
به جاي لبهاي آويزانم
نيم دايره اي رو به بالا مي كشم!!!
که در رودخانه ی سرنوشت
تلو تلو خوران
به جلو می رفت
گاز زدم
و زندگی ام
رنگ عشق به خود گرفت.
و از آه خرمن!
خودم را پشت پرچین تنهایی پنهان می کنم...
و آهسته آهسته به خوشبختی دیگران،
حسودی ام می شود!
که برای محافظت از چراگاه،
لازم می دانندش!
امّا گوسفندان را از نزدیک شدن به آن،
می ترسانند...
پشت چراغ قرمز عمر
عابران
گل شادی و امید
از دست دخترک گل فروش
می خریدند
تا عطر خوش زندگی را
بو بکشند
بی تفاوت
به غم فریاد زده
در نگاه معصومانه اش
و بی آنکه بدانند شادیشان را
مدیون رنج های دخترک یتیم درد کشیده اند!
امروز نیز برف می بارد،
و فردا هم!
خاصیّت زمستان است،
هوای سرد و برف و سپیدی...
یادمان باشد،
که بعد از زمستان رو سیاهی برایمان نماند...
آنزمان که هستی ام را
بر چرخ حمّالی ات حراج کردی،
امیدم هراسناک،
از من گریخت!
خیالی نیست...
مهم جار زدن پایان عمر من
از زبان توست!
برای تو می نوازم
و به یاد آغوش گرمت ترانه سر می دهم
برهنه از خود شدم
و تو را به همآغوشی فرا می خوانم
مرا در بر گیر
که محتاج لبان آتشین
و نگاه مستانه و پر از شهوت توام
عازمیم!!!
حوصله کردم
حوصله امو بردی
دلگیر نشدم
با دلم دیگه چی کار داری؟
دلمو کجا می بری؟
بازی قایم باشکه!
من چشم میذارم.
رو تموم بدیات.
دستامو جلو صورتم گرفتم.
برو قایم شو!
می خوام از زندگیم فاصله بگیری.
برو قایم شو!
اصلاً برو گمشو!
آن زمان که
چوب حراجش به سر است
کاسبی بانگ بلند میدارد
بهر این دل بده یک سکه
زان ِ خود دارش!
تف بر این دل
که به یک پول سیه قابل بود!
و تو شور می گرفتی...
سازم را شکستی!
حالا در چه دستگاهی می خوانی؟
بکارت ذهنم را
می درم
تا بی مانع
خیالم را در آغوش کشم.
خاطرات به باد رفته ام را گز می کنند
و تو
خودت را میان دست انداز یادم
پنهان کرده ای
خیلی وقت است که
از قایمباشک با خیالت خسته شدم.
مدّتیست که مُرده ام!
شنبه،
در گیر بود و مشغول.
یکشنبه،
خستگی های شنبه را
به دوش می کشید.
دوشنبه،
خودش را به کری زد،
تا حرفم را نشود.
سه شنبه و چهارشنبه،
به دنبال فال قهوه و نخود بودند.
کار کار خودت است، پنج شنبه!
مرا به گورستان خاطرات ببر،
در قطعه ی جمعه،
و در ردیف عاشقی،
دفن کن!
مدّتیست که مُرده ام!
نگذار جناره ام بر زمین بماند...
همراه خاطرات تویی که نگاهم نمی کنی
و من تشنه’ نگاهت
به تو زل میزنم
تویی رفیق نیمه راه
و منم تقاص آن گناه
گناهی ناکرده
و مجازات این گناهم نیمه راه بودن رفاقت توست
گناهم تشنگی بر نگاهت بود.
و تو سخت به صلیبم کشیدی...
یه جایی که هیچ کس آدرسشو بلد نباشه.
یه جای گُم.
یه جای دور.
رفتم تو خودم!
چون مدّتهاست که کسی آدرس منو نداره!
مستم
مست و شاد
خندان و غمّاز
به بزمم بیایید و هلهله کنید
من امشب عروس شهر خاکستریم
غم ساقدوشی ام می کند
با چشمانی حریص به بدن عریان مرگ می نگرم
ای مرگ
ای شهوت انگیزترین نگاه
مرا از آن خود کن
که در تب در آغوش کشیدنت می سوزم!
