سر بر آسمان گرفته و تا دورها و دورترها،
ستاره های سوسو زن مسافر را می نگرم.
به این فکر می کنم که هیچ ستاره ای در آسمان از آن ِ من نیست!
چشم می بندم و زبان به شکوه می گشایم و گله از روزگار نامراد،
که چرا سهم من از ستاره ها هیچ است و هیچ؟
ستاره که نداشته باشی،
انگار هیچتر از هیچی!
اشک از گونه هایم جاریست.
گرمایی مطبوع بر گونه ام می نشیند.
چشم باز نمی کنم،
مبادا که این گرما یک خیال بیش نباشد!
نوازش دستی که اشکهایم را پاک می کند، به واقعی بودن گرمای بوسه، صحه می گذارد.
صدایی آرام، همراه با بغضی غریب، ناله کنان صدایم می زند: مامی!
دخترکم را به آغوش می کشم و جانم گویان صورت معصوم و پر غمش را می بوسم.
چشم به گوشه ی دیگر اتاق می گردانم و زانوهای به غم بغل گرفته ی دختر دیگرم،
قلبم را به درد می آورد.
خدایا!
ستاره های من، زیباترین ستاره های دنیا هستند.
ستاره ای از آسمانت نمی خواهم.
ستاره هایم را در آغوش می کشم و او را به خاطر داشتنشان شکر می گویم.
پ.ن: خدا همه ی بچه ها رو برای پدر و مادراشون نگه داره و اونایی هم که در حسرت در آغوش کشیدن بچه هستن، این لذت رو نصیبشون کنه![]()
